اینجانب حسن تقی‌زاده، پس از ۲ سال و نیم حضور در جبهه، سرانجام در عملیات شلمچه به اسارت دشمن بعثی درآمدم و ۲۷ ماه از عمرم را در زندان‌های رژیم صدام گذراندم. در این مدت، مفقودالاثر بودم و خانواده هیچ نشانی از من نداشتند. این روایت، گوشه‌ای از روزهای تلخ و پرآزمون اسارت است.

نحوه اسارت؛ محاصره در خط مقدم

پس از مرخصی، دوباره به جبهه برگشتم. عراق، فاو را گرفته بود و ما را به شلمچه اعزام کردند. شب‌ها به خط می‌رفتیم و روزها استراحت می‌کردیم. صبح روز چهارم، تک عراقی‌ها شروع شد. ما را غافلگیر کردند و از دو طرف محاصره‌مان کردند. با وجود مقاومت، تانک‌های عراقی از هر سو می‌تاختند و آتش سنگین، راه های برگشت بسته شده بود. فرمانده، شهید حسین اکبری، گفت: «بچه‌ها محاصره شدیم، کاری نمی‌توان کرد.» کارت‌های شناسایی را زیر خاک کردیم و سوزن اسلحه‌ها را درآوردیم تا به دست دشمن نیفتد.

 

دستگیری و شهادت همرزمان

عراقی‌ها با تیربار بر روی خاکریز، گروهان ما را هدف گرفتند. چند نفر شهید شدند و من از ناحیه پا مجروح شدم. پس از درگیری، عراقی‌ها ما را دستگیر کردند و دست‌هایمان را بستند. شهید اکبری که از ناحیه چشم مجروح شده بود، همچنان جان می‌داد. در مسیر انتقال به بیمارستان بصره، به شهادت رسید و ما را تنها گذاشت.

 

روزهای نخست اسارت؛ تحقیر و شکنجه

ما را سه روز در محوطه‌ای بدون آب و غذا نگه داشتند. زخم‌ها عفونت کرده بود و بدن‌ها بوی تعفن می‌داد. سپس سوار بر اتوبوس، ما را برای نمایش به خیابان‌های بصره بردند. بعثی ها با سنگ، کفش و آب دهان از ما پذیرایی کردند! دست و پاهایمان بسته بود و با هر ضربه، خون بیشتری از زخم‌ها جاری می‌شد.

 

بغداد؛ اردوگاه شکنجه

از بصره به بغداد منتقل شدیم. در یک راهروی مرگ، با کابل و باتوم و میلگرد از ما استقبال کردند. در اتاقی ۲ در ۲ متری، ۴۰ نفر زخمی و خون‌آلود را جمع کردند. هر روز بازجویی همراه با ضرب و شتم بود. وقتی فهمیدند «سرباز لشکر ثارالله هستیم»، شدیدتر کتک خوردیم. یک ماه در این شرایط طاقت‌فرسا ماندیم.

 

حمام هولناک

پس از یک ماه، ما را برای حمام به محوطه‌ای بردند. تانکری پر از فاضلاب و آب لجن، تنها چیزی بود که به اسم حمام به سمت ما پاشیدند. لباس‌های خون‌آلود و گلی، جای خود را به بدبویی دوچندان داد.

 

اردوگاه؛ غربت بی‌پایان

سپس به اردوگاه منتقل شدیم. ساختمان‌های متروکه و فرسوده، نماد روزهای اسارت بود. باز هم استقبال با ضرب و شتم تکرار شد. اما در این میان، امید به آزادی و صبر بر سختی‌ها، تنها سلاح ما بود.

 

السلام علیکم یا شهدا