فراسوی نشان‌ها و درجه‌ها، در خلوت خانه‌هایی که ستاره‌ای از آسمانشان رفته بود، روایتی دیگر جاری بود. روایتی از قلبِ تپنده‌ای به نام حاج‌قاسم سلیمانی؛ سرداری که میدان رزم را به خانه‌ی دل گشود و زرهش را در آستانه‌ی مهربانی فرسود. او نه با عنوان، که با حس شناخته می‌شد: «عمو». درختی بود که سایه‌اش بر سر همه‌ی یتیمان این سرزمین گسترده بود. این، قصه‌ی عمو قاسم و فاطمه‌هاست

🔹 او «عمو» بود؛ نه فرمانده‌ای تشریفاتی، که پدری دیگر برای فرزندان شهدا.

🔹 در خانه‌های ساده‌ی آنان، در کرمان، تهران و هر نقطه‌ای از میهن، کنار مادران داغدیده و پدران صبور، همیشه جایی برای او باز بود.

🔹 حاج‌قاسم نه با لباس فرم، که با دل می‌آمد. کودکان پنج‌ساله‌ی شهید مدافع حرم از سر و کولش بالا می‌رفتند و جوانان سی‌ساله‌ی شهید‌ جنگ، دردِ دل زندگی‌شان را با او در میان می‌گذاشتند. برایش تفاوتی نداشت؛ همه‌شان فرزندان شهدا بودند و او «عمو قاسم».

🔹 دفترچه‌ای کوچک، با شماره تلفن متعدد؛ روزی نبود که با چند خانواده از شهدا تماس نگیرد. گاهی ده دقیقه، گاهی پنج دقیقه. حال پدرِ پیر را می‌پرسید، از درس و دانشگاه بچه‌ها خبر می‌گرفت، دردِ دل همسر شهید را می‌شنید و قول می‌داد مشکلشان را پیگیری کند. این ارتباط، ریسمانی محکم میان جبهه‌های نبرد و خانه‌های ایثار بود. می‌خواست فرزندان شهدا باور کنند که پشتیبانشان رفته، اما پشتیبانیِ پدرانه هرگز قطع نشده است.

🔹 فاطمه، دختر شهید کربلای چهار، روی تخت بیمارستان از درد به خود می‌پیچید. وقتی گوشی را به دستش دادند و صدای آشنا از آن سوی خط آمد، اشک در چشمانش حلقه زد. عمو با صدایی که آن شوخی‌های همیشگی را نداشت، اما سرشار از امید بود، گفت: «فاطمه عزیزم، تو قوی‌تری. خوب می‌شوی. برایت دعا می‌کنم.» و معجزه کرد. همان شب، درد فاطمه کمتر شد. گویی حضورش، حتی از پشت تلفن، مرهمی بر زخم‌های تن و جان بود.

🔹 عمویی که با یک نامه، جهان را برایشان معنایی دوباره می‌بخشید. برای فاطمه مغفوری،که سه‌ساله بود پدرش به شهادت رسید، در دفترچه‌اش نوشت: «برادرزاده عزیزم… عمویت و مِلتمس دعایت، قاسم سلیمانی.» برای او و بسیاری مانندش، این سطور گنجینه‌ای بود؛ گواهی بر این که تنها نیستند. حتی در نامه‌های وداعش به دختران شهید نوشت: «مرا ببخش که ناگهانی رفتم… این تمرین رفتنِ ناگهانی هم هست.» گویی می‌خواست آنان را برای همه‌ی ناگهانی‌های زندگی آماده کند.

🔹 در جمع فرزندان شهید،پارچه‌ای سفید و خط‌کشی‌شده پهن کرد و از آنان خواست شهادت دهند که «او بنده‌ی خوبی بوده است». در آن لحظاتِ آکنده از بغض و اشک، آنان امضا کردند. یکی نوشت: «سلام منو به بابام برسون.» این صحنه، اوج پیوندی عاطفی و الهی بود؛ فرمانده‌ای که در آستانه‌ی شهادت، نه تأیید فرماندهان، که رضایت فرزندان شهدا را می‌طلبید.

🔹 حاج‌قاسم خود را مدیون شهدا می‌دانست. در بیمارستان، کنار تخت نوه‌ی یکی از دوستان شهیدش ایستاد تا عملش به پایان رسید. وقتی مادر کودک از او تشکر کرد و گفت برود، پاسخ داد: «پدر این کودک به جای من شهید شد. حالا من به جای او اینجا ایستاده‌ام.» این، فلسفه‌ی حضورش بود؛ «جایگزینی» برای همه‌ی پدرانی که رفته بودند.

🔹 این پیوند چنان ژرف بود که دختر شهید مغنیه از لبنان، برایش شعر می‌خواند و حاج‌قاسم با حزن و عطوفت پاسخ می‌داد. گویی جغرافیای شهادت مرزی نمی‌شناخت و عمو قاسم، عموی همه‌ی فرزندان شهید جهان اسلام بود.

🔹 حاج‌قاسم سلیمانی، سپهبدی که می‌جنگید تا پدران بیشتری شهید نشوند، اما وقتی پدری به شهادت می‌رسید، خود را به خانواده‌اش می‌بست. او پل ارتباطیِ زنده و پُرجوش میان خون شهدا و زندگی بازماندگان بود. عطری از عطر پدران شهید بر جامه‌اش نشسته بود و آغوشش برای همه‌ی فرزندان این سرزمین گشوده بود. حاج‌قاسم نه تنها سردار میدان نبرد، که سردار مهربانی‌های بی‌منت و پدر معنوی نسلی بود که پدران خود را در آغوش وطن به خاک سپرده بودند.