در میان هیاهوی جهان و گردش روزگار، گاه چراغهایی روشن میشوند که نهتنها راه را روشن میکنند، که گرمای وجودشان، سرمای تنهایی و فراموشی را میزداید. آنها میآیند، نه با ادعا و پرشکوه، که با سادهترین و اصیلترین شکل ممکن: در قامت یک «مهمان ناخوانده». حاج قاسم سلیمانی، آن سردار بیادعا، یکی از همین چراغها بود؛ خاطرهاش در کوچه پسکوچههای زندگی مردمانش، بهویژه برای فرزندان کسانی که خود، چراغ راهش بودند، همچنان زنده و پرتواتر است. آنچه در ادامه میخوانید، روایتی گویا و دلنشین از
سرکار خانم وجیهه زینلی، فرزند سردار شهید حاج مجید زینلی فرمانده گردان ۴۱۸ لشکر ۴۱ ثارالله که «فروتنی» و «وفای به عهد» را نه در کتابها، که در جرعهای چای و وعدهای سر زده، از نزدیک لمس کرده است. خاطرهای که گواه میدهد مردان تاریخ، در سادهترین لحظهها هم جاریاند.
یکی از خاطراتم به دیداری با حاج قاسم برمیگردد. در مراسم افطاری بیت الزهرا که برای جمعی از فرزندان شهدا ترتیب داده بود، حاضر بودم. ایشان پس از نماز، به سراغ تکتک سفرهها آمدند. وقتی به سفره ما رسیدند، همه برخاستیم، اما سریع در گوشهای از سفره نشستند و با همان مهربانی و نگاه معصومانهشان، از حال تکتک مهمانان پرسیدند. یکی از ما پرسید: «حاجی، افطار کردهاید؟» فرمودند: «دارم میکنم» در همین حال، استکان چای باقیمانده از فردی که پیشتر آنجا نشسته بود را برداشتند و نوشیدند. همه با هم گفتیم: «نهههه! نخورید! صبر کنید برایتان چای تازه بیاوریم.» اما ایشان با آرامش پاسخ دادند: «خوردن باقیمانده چای مؤمن تبرک دارد. همین خوب بود.»
به راستی که فروتنی و بیریایی او را با چشم خود دیدم؛ کاری که نه یک مسئول، بلکه حتی بسیاری از افراد عادی هم ممکن است انجام ندهند و آن را نادرست بدانند. اما او با اعتقاد و عشق، آن جرعه چای را نوشید.
خاطره دیگرم از ملاقات با ایشان، به روز درگذشت مادر خانمشان بازمیگردد. حاجقاسم در کرمان بودند و عازم منزل مادر خانمشان. من با همسرم، حامد (پسر شهید حاج احمد شجاعی)، در حال عبور از همان خیابان بودیم که همسرم ایشان را دید و گفت: «حاجقاسم است! برویم احوالشان را بپرسیم.»
پیاده شدیم و ایشان را صدا زدیم. بدون هیچ درنگی به سمت ما آمدند. خودمان را معرفی کردیم. حاجی از دیدار ما بسیار خوشحال شدند و با رویی گشاده و مهربانیای وصفناشدنی، از احوال ما، مادران و خواهرانمان پرسیدند. سپس گفتند: «عمو، پسرت حالش چطور است؟ خوب شده؟ من همیشه حالش را از داییت میپرسم.»
پرسیدند: «خانهتان کجاست؟» گفتیم: «تقریباً همسایه بیت الزهرا هستیم.» با تعجب پرسیدند: «واقعاً؟ پس حالا که همسایهایم، حتماً یک روز برای صبحانه به خانه شما میآیم.» ما با شوق پرسیدیم: «جدی؟» و ایشان تأکید کردند: «حتماً میآیم»
ماهها گذشت و ما این قول را تقریباً فراموش کرده بودیم. تا اینکه یک روز عصر، نزدیک غروب، در خانه بودیم که زنگ در به صدا درآمد. پشت در، سردار حسنیسعدی (رئیس وقت بنیاد شهید) بودند و گفتند: «آقای شجاعی، خانهاید؟ حاجقاسم سلیمانی دارد میآید پیش شما.چ»
مثل برق از جا پریدیم. باورمان نمیشد. هنوز در شوک این خبر ناگهانی بودم که برای تغییر لباس و پوشیدن چادر رفتم، اما ایشان همراه سردار حسنیسعدی و چند نفر دیگر وارد شده بودند و با حامد و پسرم، مهدیار، مشغول گفتوگو بودند. حاجقاسم صدا زدند: «عمو، نمیآیی من تو را ببینم؟» گفتم: «اومدم عمو…» در دلم، هم از ذوق دیدار شاد بودم و هم از این ملاقات ناگهانی شوکه شده بودم.
پس از احوالپرسی، ایشان عکس پدرانمان را نگاه کردند و با شوخی گفتند: «این دو نفر در جبهه با هم رفیق نبودند. چطور شما دو تا به هم رسیدید؟» ما گفتیم: «احتمالاً در بهشت با هم رفیق شدهاند که ما را به هم رساندند.»
از ایشان اصرار کردم که بمانند تا چایی بیاورم و پذیرایی کنم، اما فرمودند: «باید سریع برگردم به بیت الزهرا برای نماز جماعت. الان نزدیک اذان است.» سپس ادامه دادند: «ما در بیت الزهرا نشسته بودیم که حاجی حسنیسعدی گفت خبر دارید خانه فرزند شهیدان زینلی و شجاعی در همین کوچه است؟ گفتم آره، یک بار به من گفته بودند. پاشو برویم به آنها سر بزنیم تا خانهشان را یاد بگیرم. وقت آنقدر کم بود که از در پشتی بیت الزهرا آمدم و چون کفش نبود، تا وسط کوچه پابرهنه آمدم. بعد بچهها برایم دمپایی آوردند. حالا فقط آمدم تا خانه شما را یاد بگیرم. همان قولی که داده بودم یک روز برای صبحانه به خانه شما بیایم را بتوانم عملی کنم.»
گفتم: «عمو، اینطور آمدنتان را قبول ندارم. قول میدهید حتماً برای صبحانه بیایید؟» و ایشان گفتند: «قول.»
اما چند ماه بعد، ایشان به شهادت رسیدند. و ما در روز تشییع پیکر مطهرشان، صبحانه میان مردم پخش کردیم.
آن دیدار، بسیار کوتاه بود. بعدها حسرت خوردیم که چرا عکس نگرفتیم، چرا یادگاری نگرفتیم، چرا بیشتر با ایشان صحبت نکردیم؟ چرا آنقدر مطمئن بودیم که دوباره ایشان را خواهیم دید؟ کی فکر میکرد کسی جرات کند به حاجقاسم دلاور ما نگاه چپ کند؟
حاجقاسم تا جایی که میتوانست و برایش مقدور بود، با فرزندان شهدا ارتباط برقرار میکرد، چه مستقیم و چه غیرمستقیم از حالشان باخبر میشد. علاقهاش به فرزندان شهدا بسیار بود و این علاقه، کاملاً دوطرفه بود. فرزندان شهدا نیز او را از صمیم قلب دوست داشتند.
وقتی ایشان به شهادت رسید، همه ما احساس کردیم دوباره یتیم شدهایم؛ انگار تکیهگاه و قوت قلبمان را یکبار دیگر از دست داده باشیم. همه بیپناه شدیم. باور این فقدان، بسیار سخت بود.

















سوده عباسی
تاریخ : ۷ - دی - ۱۴۰۴
سلام خدا بر حاج قاسم عزیز
و سلام بر فرزندان صبور شهدای دلاور
سلام بر سرکار خانم زینلی. التماس دعا. التماس شفاعت