▫️ در یک روز عادی، تلفن همراهم زنگ خورد. شماره ای رند بود. صدای آرام و صمیمی از آن سوی خط گفت: «شما نجمه هنری هستید؟ من عمو قاسم هستم.»
▫️ من که چنین عمویی نمی شناختم، گفتم: «من عمو قاسم ندارم.» خط قطع شد. دوباره همان شماره تماس گرفت و اینبار گفت: «من قاسم سلیمانی هستم، همرزم بابایت.» سپس با همان صمیمیت افزود: «عمو جان چطوری؟ باید ببینمت. هرچه سریعتر با شهید بادپا هماهنگ میکنم، جواب بده.»
▫️ از آنجایی که داییم با شهید بادپا همرزم بودند، از طریق او هماهنگ شدیم و طبق قرار، به اتفاق مادرم، داییم و دخترداییم، راهی تکیه فاطمیه کرمان شدیم.
▫️ محیط، کاملاً امنیتی بود. به یاد دارم که ایشان در حال گفتگو با تعدادی از فرزندان شهدای سیستان و بلوچستان بودند. پس از پایان صحبتشان، شهید بادپا حضور من و خانواده ام را به ایشان اطلاع دادند.
▫️ به سمت ما آمدند و خوش آمد گفتند. انسانی مهربان، روراست و بسیجی به نظر می رسیدند. هم ظاهر ساده و بی آلایش ایشان و هم رفتارشان، حس امنیت عجیبی به من داد. دلم آرام گرفت؛ گویی در مرکز امنترین نقطه دنیا قرار گرفته ام. با خودم فکر کردم: «این بزرگوار، مال این دوره نیست. انگار بازمانده ای از همان شهدای دفاع مقدس است که برای امنیت ما جان دادند.» همان قدر شجاع، قدرتمند و آرام بودند. در آن لحظه به خودم گفتم: «با وجود چنین افرادی، داعش هرگز نمی تواند به کشور ما نزدیک شود.»
(آن زمان، داعش با حمله به عراق و سوریه، رعب و وحشت زیادی ایجاد کرده بود.)
▫️ ابتدا از حال و هوای جنگ با داعش پرسیدم. با آرامش و رضایت کامل گفتند: «نگران نباشید» سپس فرمودند: «خواب بابایت را دیدم. گفت به دخترم سر بزن و احوالش را بگیر. مشکلی نداری؟» من که ایشان را بسیار مشغول دیدم، نه چیزی درخواست کردم و نه گفتم مشکلی دارم. اما مادرم گفتند: «شهید هنری خیلی مظلوم و غریب است. الان در اینجا عکس اکثر فرماندهان هست، اما عکس شهید هنری نیست.»
فرمودند: «خوشا به سعادت شهیدی که در این دنیا دیده نمی شود و غریب است.»
▫️ یادم هست در لحظه آخر، دخترداییم گفت: «انشاءالله عمرتان طولانی باشد و به آرزوی شهادتی که دارید، برسید.» ایشان تنها فرمودند: «انشاءالله.»
▫️ دیگر طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. شهید سلیمانی، مادرم و داییم نیز گریستند. گریه آن عبد واقعی خداوند، هرگز از یادم نخواهد رفت. فضای جلسه چنان معنوی بود که نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. احساس می کردم پدرم و همه شهدا، آنجا حاضرند.
▫️ تا چند روز پس از آن، این حس معنوی را در ذهن مرور می کردم و آرزو می کردم خداوند ایشان و همراهانشان را سالم نگه دارد. درجات شهدا والاست. خدایا، درجاتشان را متعالی بگردان.
- نویسنده : ریحانه استادی

















Monday, 23 February , 2026