بنده بیبی فاطمه سعیدی گلپایگانی، فرزند شهید سید محمدرضا سعیدی، در خانوادهای مذهبی، روحانی و اهل علم، تقوا، جهاد و شهادت متولد شدم. مادرم بیبی خدیجه طباطبایی، دختر سید محمدحسین طباطبایی و بیبی ربابه هاشمی بودند. پدربزرگم آسید احمد سعیدی و مادربزرگم سلیمه خانم بودند. ما از دو طرف سادات و از نسل سادات طباطبایی هستیم. سیادت من از سمت مادرم به امام حسن مجتبی(ع) و از سمت پدرم به امام حسین(ع) میرسد.
در مورد شخصیت و تربیت پدرتان بفرمایید.
ایشان فردی بسیار خوشاخلاق، متواضع، خوشبرخورد، اجتماعی و مردمدار بودند. در منزل با ما با مهربانی و دوستی رفتار میکردند و به ما دخترها بیشتر توجه داشتند. همیشه تأکید میکردند: «نمازتان را اول وقت بخوانید. قرآن بخوانید. مسائل دینتان را یاد بگیرید.» بسیار بر یادگیری مسائل دینی و خواندن رسالۀ امام خمینی(ره) تأکید داشتند و میگفتند: «اگر روزی حداقل یک مسأله یاد بگیرید، خوب است.» این موضوع را در وصیتنامهشان هم ذکر کرده بودند که: «به جای اینکه برای من فاتحه بخوانید، یک مسأله از دینتان را یاد بگیرید.»
آموزههای مبارزاتی پدرتان چه بود؟
از ایشان آموختیم که باید با ظلم، بیدینی، برتریطلبی آمریکا و کاپیتولاسیون مبارزه کنیم. فهمیدیم که آمریکا و اسرائیل، دشمن شیعه و دشمن ایران هستند. امام خمینی هم در سخنرانیهایشان میفرمودند: «ای مردم، ای روحانیت، آگاه باشید محمدرضا شاه تابع آمریکاست و آمریکا دشمن ماست و میخواهد به بهانۀ سرمایهگذاری در ایران، در امور کشور دخالت کند و در ایران بماند.» متوجه شدیم که باید با انقلاب باشیم و تابع رهبر باشیم.
دوران زندان پدر را چگونه گذراندید؟
آن زمان ما در نجف بودیم و گاهی برای دیدن پدرم به ایران میآمدیم. ایشان در زندان قصر زندانی بودند و به دلیل خفقان، فقط احوالپرسی مختصری میکردیم. گاهی برای ما نامه مینوشتند و به نجف میفرستادند. آخرین نامهای که برایمان فرستادند، تبریک تولد دخترم راضیه خانم بود و نوشته بودند: «ان شاءالله قدمش مبارک باشد.» وقتی به تهران آمدم، گفتند پدر شما ۱۰ روز در زندان قزلقلعه بوده و بعد شهیدش کردهاند. از شنیدن این خبر بسیار متأثر شدم، اما ایشان راه اسلام و قرآن را میخواستند و آرزوی شهادت داشتند. حتی خواب دیده بودند که شهید میشوند. پدرم سعادتمند شدند.
زندگی تحت نظر ساواک چگونه بود؟
خانوادههای مذهبی و مبارز تحت نظر بودند. ساواک اذیت میکرد. البته مردم بیشتر طرفدار روحانیت و خانوادههای آنان بودند و این کمک میکرد فشار حکومت کمتر شود.
ارتباط پدرتان با امام خمینی(ره) چگونه بود؟
پدرم به امام خمینی(ره) بسیار اعتقاد داشت. از ایشان تعریف میکرد و برایشان تبلیغ مینمود. ما هم بسیار تحت تأثیر بودیم، خصوصاً بعد از شهادت پدرم که فهمیدیم راه ایشان همان راه امام خمینی است و باید ادامه دهیم.
محدودیتهای آن دوران برای فعالیتهای مذهبی و سیاسی چه بود؟
محدودیتهای اینچنینی بیشتر در زمان رضاشاه بود. در زمان محمدرضا پهلوی، بر جلسات سیاسیای که نام امام و مسائل انقلاب مطرح میشد، سختگیری میکردند. ساواک به خانۀ ما آمد و بسیاری از کتابها و وسایل پدرم را برد. مقداری را برادرم مخفی کرده بود و آنها پیدا نکردند.
دربارۀ دوران تبعید امام به نجف و فعالیتهایتان در آنجا بگویید.
بعد از تبعید امام به نجف، همسرم (حاج آقای غروی) به آنجا هجرت کردند. من و پسر بزرگم محمد مهدی هم همراه ایشان بودیم. همسرم به درس امام میرفتند و من گاهی به منزل امام در نجف میرفتم. همسر در مسیری که طی میشود، بسیار مهم و تاثیرگذار است.
نقش زنان را در مبارزات چگونه میبینید؟
انتقال اعلامیهها و صوتهای امام بسیار مشکل بود. یک بار مجبور شدم اعلامیهها را در قنداق پسرم محمد مهدی مخفی کنم و از مرز رد کنم. اعلامیههای امام، تند و نیروبخش بود و شنونده را مصممتر میکرد. امروز هم سخنرانیهای رهبر انقلاب شبیه امام راحل است؛ شنونده را امیدوار و محکم میکند.
پس از شهادت پدر، به کجا نقل مکان کردید؟
قبل از شهادت پدرم در نجف بودیم. بعد از شهادت ایشان، سال ۱۳۴۹ به رفسنجان آمدیم.
در تظاهراتهای انقلاب شرکت داشتید؟
خودم هم شرکت میکردم. جوان بودم اما چند فرزند داشتم. پسرم محمد مهدی به تظاهرات میرفت. همسرم (حاج آقای غروی) هم میرفتند. دوران سختی بود.
این انقلاب راحت و ارزان به دست نیامد. خیلیها کشته شدند، بسیاری زجر کشیدند، باید اینها را به نسل جوان گفت تا قدردان باشند.
در آن زمان بیشتر زنان خانهدار بودند و در اجتماع کمتر حاضر میشدند. همان مقدار کم هم که در اجتماع بودند، از نظر حجاب در شهرهای بزرگتر مناسب نبود.
از فرزندان شهیدتان بگویید.
محمد مهدی بزرگتر بود. هادی که در شناسنامه اسمش علی ثبت شده، اما ما هادی صدایش میکردیم. محمد مهدی بسیار مهربان و با عطوفت بود. هادی باادب، آرام و بسیار محترم بود.
چطور به جبهه اعزام شدند؟
همسرم (حاج آقای غروی) تشویق میکردند و خودشان هم میخواستند بروند. با دوستانشان با هم بودند.
آخرین خاطرهتان از آنها چیست؟
محمد مهدی با ما زندگی میکرد و به بسیج میرفت. آخرین بار چند روز قبل از شهادتش رفته بود و خبری از او نداشتیم. هادی که در قم طلبه بود، چند روز قبل از شهادتش به خانه آمد، احوالپرسی کرد و گفت: «عجله دارم، بقیه حرکت کردند و باید زودتر بروم تا برسم.» بعداً فهمیدم عملیاتی در پیش بوده که عجله داشت.
منشأ این صبر و استقامت چه بود؟
اعتقاد به خداوند متعال و قیامت. این باور باعث میشود انسان برای کسب رضایت حق تعالی، از عزیزترینهایش بگذرد. پدرم هم در این راه از جان خود گذشت و من این تربیت را به فرزندانم منتقل کردم.
پیام شما به دیگر مادران شهدا چیست؟
چیزی که انسان در راه خدا میدهد، اجر دارد. بهترین معامله، معامله با خداست. کسانی که در راه خدا رفتند، عاقبتبهخیر شدند. مادرانشان هم با صبر و استقامت سعی کنند عاقبتبهخیر شوند.

















Monday, 23 February , 2026