در انبوه روایتهای شهادت، برخی چهرهها نه با ابهت در شیوۀ نبردشان، که با زیستشان در خاطر میمانند. روایت کیان ابوالهادی از آن روایتهاست که شهادتش نقطه پایان زندگی نبود، بلکه نقطه عطفی است برای درنگ در معنای «زیستن» و «آدمی».
این روایت، روایت یک قدیس نیست؛ شرح زندگی جوانی است که پرسیدن را بلد بود، شک میکرد، عاشقانه دوست میداشت، آسیب میدید و آزادانه انتخاب میکرد. «موسسه شهیدانه رفسنجان» در گفتوگویی صمیمانه با روح الله ابوالهادی پدر این شهید، روایتی را به تحریر درآورده که نه فقط روایتی از یک شهادت، که آیینهای است از دغدغههای نسلی جستجوگر و در عین حال تنها.
آنچه در ادامه میآید، روایت پدری است که میخواهد پسرش را نه به عنوان اسطورهای دور از دسترس، که به عنوان انسانی با همه زیباییها و آسیبپذیریهایش بشناسید؛ و در کنار آن، هشداری است از زبان کسی که صدای نسل جوان را از نزدیک میشنود.
این، داستان کیان است؛ روایتی که شاید بخشی از داستان ما باشد.
روایت روحالله ابوالهادی، پدر شهید کیان ابوالهادی، از زندگی کوتاه اما پُرمعنا
قصه کیان، قصهای است از جستجو، مهربانی و انسانیت که جامعه امروز بیش از هر زمان بدان محتاج است. در شرایطی که با بار سنگینی نبودن کیان در زندگیام درست کنار نیامدهام این قصههای کوتاه و پدرانه را با شما در میان میگذارم:
کیان از خردسالی، کنجکاو و جستجوگر بود و از جنس بچههایی بود که پرسشگرند و البته که جسارت امتحان کردن هر خطری را هم داشت.
کنجکاویاش پایان نداشت. اهل بحث و جستجو بود و همیشه وطن و قصههای قهرمانانش را دوست داشت. من معمولاً بالای صفحات یادداشتهایم مینویسم «بهنام یکتا تقدیرگر دانا». یک روز که با هم درباره مشکلات جاری زندگی صحبت میکردیم با اشاره به این عادت نوشتاری من گفت: «بابا، گاهی خدایی که خودت به من معرفی کردی رو یادت میره و بهش توکل نمیکنی.»
بخشنده بود؛ آنقدر که گاهی حاضر میشد تمام ضررهای مالی کارهای را که مشارکتی که شکست خورده بود را خودش میپرداخت. به همه اعتماد میکرد و قضاوتی در چشمانش نبود. شاید بخشی از مشکلات مالیاش در زندگی نیز از همین افراط در مهربانی سرچشمه میگرفت.
بسیار تا بسیار جسور و مقاوم بود. اهل موتور سواری بود. ۱۷ یا ۱۸ساله بود که در یک روز سرد زمستانی، تنها به «دره راگه» رفته بود که موتورش خراب می شود. موتور در آب گیر کرده و او ساعتها در سرمای کشنده مقاومت میکند تا این که موفق میشود با ۱۱۲ تماس بگیرد. او با کمک هلال احمر نجات پیدا کرده و به بیمارستان منتقل می شود. وقتی به بیمارستان رسیدم، نیمهپایین بدنش بیحس بود و دکتر نگران از کار افتادن کلیه هایش؛ اما کیان میخندید و با اطمینان میگفت: «درست میشود».
دوستانش از ورزشکاران، هنرمندان، فناوران و نوآوران، کارآفرینان و از قشرهای مختلف بودند. در مراسمش و ابراز لطف و تسلیتها به وضوح این را دیدم. برایش قسمت خوب آدم ها مهم بود و فقط خوبی آدمها را میدید.
به من به عنوان پدر خیلی احترام میگذاشت و هیچ گاه از او بی احترامی ندیدم. یادم می آید که همین چند ماه پیش که کوچهمان را آسفالت میکردند، آمد تا مرا به محل کار برساند. کفشهایم را که قیر کثیف کرده بود را دید. وقتی که به مقصد رسیدیم با وجود عجلهای که داشت، از ماشین پیاده شده و گوشه خیابان دو زانو روی زمین نشست و شاید بیش از ربع ساعت طول کشید تا کفشهای من را تمیز کرده و بعد با واکسی که در ماشین داشت واکس زد و جلوی پای من گذاشت که بپوشم تا با کفش کثیف، سر کار نروم.
از ۱۶-۱۷ سالگی، دریافتهایش عمیقتر شد. میخواست آگاهانه زندگی کند. دائماً با هم گفتوگو میکردیم که انسان باید به کمال برسد و به اصل خود بازگردد. شجاعت بیان نظر و حتی شجاعت تغییر عقیده در صورت اشتباه را داشت.
آخرین باری که همدیگر را دیدیم داشتم از خانه بیرون میرفتم صدایم زد و گفت : «برگرد، موهایت نامرتب است.» و بعد با دست موهایم را مرتب کرد و گفت: «اینطوری بیرون نرو.»
و در آخرین پیامکهای که با هم داشتیم با جمله «خدانگهدار پدر عزیزم» گفتگویش را به پایان برد.
دوست ندارم از کیان قدیسسازی شود. کیان یک جوان جستجوگر، مهربان و آسیبپذیر بود، درست مثل همه ما.
به عنوان کسی که با نسل جوان در ارتباط است، به نظرم میرسد که همه ما خانوادهها، نظام آموزشی و نهادهای فرهنگی مقصریم. بچههایمان را رها کردهایم. هیچکس با نوجوانها گفتوگو نمیکند و درد دل شأن را نمیشنود، حرفشان را درک نمی کند. در این شرایط دیگرانی هستند که درِ گفتگو را با ایشان باز می کنند و … .
در جامعهای که شرایط اقتصادی تا حدودی سقوط اخلاق را رقم میزند و ارزشهای انسانی را به مادیات و ثروت تقلیل میدهد، زایش خشونت و کینه دور از انتظار نیست.
شاید همۀ ما به ویژه جوانان و نوجوانان بهتر باشد که قبل از هر اقدام خشونتآمیز، کمی تأمل کنیم. حتی چند ثانیه.
مطمئن باشید هر انسانی در خلوت از کار بدش پشیمان است.
گفتوگو را جایگزین جدل کنیم. خدا را فراموش نکنیم. کیان همین بود؛ سعی میکرد قضاوت نکند و همه را دوست داشته باشد.
او پسر بسیار خوبی بود. من به عنوان پدر از او راضی هستم خدا هم از او راضی باشد.

















Monday, 23 February , 2026