در هفته مقاومت، پای سخن دختری مینشینیم که خاطراتش گواه صمیمیت و عظمت مردی است که نامش با ایستادگی و مهر گره خورده است. فاطمه بافنده، دختر شهید حامد بافنده، از روزهایی میگوید که در آغوش حاجقاسم سلیمانی، مهری جاودان در قلبش شکوفا شد. آنچه میخوانید، روایت کودکی است که در غبار فراق پدر، دستهای مهربان سرداری دلیر، آرامشبخش وجودش بود.
با نام و یاد خدای مهربان
من، فاطمه بافنده، ششساله بودم که پدرم به شهادت رسید. من همان دختر کوچولویی هستم که روزی در آغوش حاجقاسم بود.
نخستین دیدارم با ایشان در فرودگاه رقم خورد. چیز زیادی به خاطر ندارم، اما یادم هست در آن روزها بر سر محل خاکسپاری پدرم اختلاف نظر بود. پدرم اصالتاً مشهدی بود و خانواده پدری دوست داشتند او را در مشهد به خاک بسپارند. اما من، به عنوان تنها دختر شهید، اصرار داشتم پدرم کنارم باشد و مادرم نیز از من حمایت میکرد.
قرار بود به مشهد برویم تا رضایت مادربزرگم را برای خاکسپاری پدر در رفسنجان جلب کنیم. پیکر پدر هنوز به کرمان نرسیده بود و مادرم از هر سو تحت فشار بود. یادم است کسی به مادرم گفت: «پرواز حاجقاسم امشب در فرودگاه مینشیند، بهتر است موضوع را با او در میان بگذارید؛ شاید بتواند کمکتان کند.»
به فرودگاه رفتیم. ساعت از نیمهشب گذشته بود. من در آغوش مادرم، خوابآلود بودم و در همان حال، تصویر حاجقاسم را در ذهنم میساختم؛ تصور میکردم شاید پیرمردی نظامی و اخمو باشد.
در همین فکر بودم که ناگهان صدای همهمه بلند شد و مردم گرد یک نفر جمع شدند. مادرم برخاست و به سوی او رفت. مردی را دیدم که با وجود خستگی، با حوصله به همه توجه میکرد. ایشان آن حاجقاسمی نبود که در ذهنم ساخته بودم؛ بیتکلف، مهربان و صمیمی بود. جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. مادرم موضوع را گفت و آنجا بود که برای نخستین بار حاجی را از نزدیک دیدم؛ مردی که نه اخمو بود و نه بیاعتنا، بلکه از نگاهش شجاعت، از لبخندش مهربانی و از سخنانش دلگرمی میبارید.
او به من آموخت که شجاعت تنها در میدان نبرد نیست؛ در تحمل فراق نیز هست. در لبخندی که بر لبان یک کودک یتیم مینشیند، و در مسئولیتی که بر دوش میگیری تا وعدهات را به شهید ادا کنی. حاجقاسم انتقام پدرم را گرفت؛ این بزرگترین درس بود: انتقام، با ادامه راه عزیزان ازدسترفته معنا مییابد.
این هفته، یاد مردی زنده میشود که در گذشته، حال و آینده، اسطوره ماست و خواهد ماند. ما مردم ایران با افتخار این روز را گرامی میداریم؛ روزی که نماد نامردی کسانی است که اسطورهای از اسطورههایمان را گرفتند و زخمی بر دلها گذاشتند که هنوز التیام نیافته. من هرگز فراموش نمیکنم چه بر سر اسطورههای ایرانی آمد؛ از آرش کمانگیر تا قاسم سلیمانی، همه در یک راستا ایستادهاند: پاسداری از این سرزمین.
من، آن دختربچه ششساله آن روز، امروز با این باور بزرگ شدهام که هر یک از ما، پروانهای در آغوش این سرزمینیم. ممکن است بالمان بسوزد، اما نوری که از خود به جا میگذارد، راه را برای دیگران روشن میکند. مقاومت، انتخاب ماست؛ همدلی، سلاح ما؛ و یاد شهدا، چراغ همیشهروشن راهمان. این است میراث حاجقاسم.

















Monday, 23 February , 2026