به مناسبت سالروز حماسه بزرگ دفاع مقدس، آنچه در ادامه می‌آید برگ زرینی از خاطرات رزمندگان است؛ یادگاری که با خون و ایثار خود تاریخ را نوشتند و امروز همچون چراغی، راه ایمان و شجاعت را روشن می‌کند. این روایت توسط جانباز دفاع مقدس علی رضایی یوسف‌آباد نقل شده است؛ یادگاری زنده از شب‌های پرالتهاب و روزهای پرشور جبهه، که با صداقت و صمیمیت، تصویر روشنی از فداکاری یاران کربلای چهار پیش چشم ما می‌گذارد.

روایت عملیات کربلای چهار

شب چهارم دی‌ماه ۱۳۶۵، سرمای زمستان تا مغز استخوان نفوذ کرده بود. سکوت سنگر را شهید محمد قنبری شکست؛ پتوی دم در را کنار زد و با صدایی محکم گفت:
«بچه‌ها آماده بشین، لباس‌های غواصی‌تون رو بپوشین.»

ساعت هشت شب آماده شدیم و تا نیمه‌های شب، در میان نیزارها و کانال‌های پرپیچ‌وخم، به سمت رودخانه حرکت کردیم. در مسیر، پیکرهای زخمی و شهید یارانمان را دیدیم؛ صحنه‌ای که دل را می‌لرزاند اما قدم‌ها را استوارتر می‌کرد.

وقتی به لب آب رسیدیم، قنبری نقشه را تغییر داد:
«مستقیم برید سمت دکل آن‌طرف آب.»
وارد رود شدیم. شهید علی نظری با صدای پرشور خود رجز می‌خواند:
«ما پیروزیم! به خدا اینها هیچی نیستند…»
اما طولی نکشید که صدایش در میان امواج و آتش دشمن خاموش شد.

من و عبدالمجید جعفربیگی در دل آب، با نفس‌های بریده، میان تیرهای رسام و امواج خروشان دست‌وپا می‌زدیم. مجید سه موشک آرپی‌جی را از پشت باز کرد و من بند حمایلش را گشودم تا سبک‌تر شود. جنازه‌ها، تنه‌های خرما و بشکه‌های شناور، رودخانه را به صحنه‌ای هولناک بدل کرده بودند.

زیر آتش سنگین دشمن، خود را به دژ رساندیم. صدای قنبری و حسین آخوندی از دور می‌آمد. اما وقتی برگشتم، دیدم مجید به دیواره دژ تکیه داده؛ خون از پیشانی و بینی‌اش جاری بود. صدایش خاموش شده بود و من احساس یتیمی کردم…

ساعت پنج صبح، با بند اسلحه کمرش را بستیم و همراه چند یار زخمی دیگر، خود را به آب سپردیم. در میان قایق‌های دشمن، با آخرین توان به خط خودی رسیدیم.

این روایت تنها گوشه‌ای از حماسه‌ای است که در کربلای چهار رقم خورد؛ جایی که ایمان و ایثار، مرز میان زندگی و شهادت را روشن کرد.

روحشان شاد، یادشان گرامی.