او «عمو» بود؛ نه فرماندهای تشریفاتی، که پدری دیگر برای فرزندان شهدا.
در خانههای سادهی آنان، در کرمان، تهران و هر نقطهای از میهن، کنار مادران داغدیده و پدران صبور، همیشه جایی برای او باز بود.
حاجقاسم نه با لباس فرم، که با دل میآمد. کودکان پنجسالهی شهید مدافع حرم از سر و کولش بالا میرفتند و جوانان سیسالهی شهید جنگ، دردِ دل زندگیشان را با او در میان میگذاشتند. برایش تفاوتی نداشت؛ همهشان فرزندان شهدا بودند و او «عمو قاسم».
دفترچهای کوچک، با شماره تلفن متعدد؛ روزی نبود که با چند خانواده از شهدا تماس نگیرد. گاهی ده دقیقه، گاهی پنج دقیقه. حال پدرِ پیر را میپرسید، از درس و دانشگاه بچهها خبر میگرفت، دردِ دل همسر شهید را میشنید و قول میداد مشکلشان را پیگیری کند. این ارتباط، ریسمانی محکم میان جبهههای نبرد و خانههای ایثار بود. میخواست فرزندان شهدا باور کنند که پشتیبانشان رفته، اما پشتیبانیِ پدرانه هرگز قطع نشده است.
فاطمه، دختر شهید کربلای چهار، روی تخت بیمارستان از درد به خود میپیچید. وقتی گوشی را به دستش دادند و صدای آشنا از آن سوی خط آمد، اشک در چشمانش حلقه زد. عمو با صدایی که آن شوخیهای همیشگی را نداشت، اما سرشار از امید بود، گفت: «فاطمه عزیزم، تو قویتری. خوب میشوی. برایت دعا میکنم.» و معجزه کرد. همان شب، درد فاطمه کمتر شد. گویی حضورش، حتی از پشت تلفن، مرهمی بر زخمهای تن و جان بود.
عمویی که با یک نامه، جهان را برایشان معنایی دوباره میبخشید. برای فاطمه مغفوری،که سهساله بود پدرش به شهادت رسید، در دفترچهاش نوشت: «برادرزاده عزیزم… عمویت و مِلتمس دعایت، قاسم سلیمانی.» برای او و بسیاری مانندش، این سطور گنجینهای بود؛ گواهی بر این که تنها نیستند. حتی در نامههای وداعش به دختران شهید نوشت: «مرا ببخش که ناگهانی رفتم… این تمرین رفتنِ ناگهانی هم هست.» گویی میخواست آنان را برای همهی ناگهانیهای زندگی آماده کند.
در جمع فرزندان شهید،پارچهای سفید و خطکشیشده پهن کرد و از آنان خواست شهادت دهند که «او بندهی خوبی بوده است». در آن لحظاتِ آکنده از بغض و اشک، آنان امضا کردند. یکی نوشت: «سلام منو به بابام برسون.» این صحنه، اوج پیوندی عاطفی و الهی بود؛ فرماندهای که در آستانهی شهادت، نه تأیید فرماندهان، که رضایت فرزندان شهدا را میطلبید.
حاجقاسم خود را مدیون شهدا میدانست. در بیمارستان، کنار تخت نوهی یکی از دوستان شهیدش ایستاد تا عملش به پایان رسید. وقتی مادر کودک از او تشکر کرد و گفت برود، پاسخ داد: «پدر این کودک به جای من شهید شد. حالا من به جای او اینجا ایستادهام.» این، فلسفهی حضورش بود؛ «جایگزینی» برای همهی پدرانی که رفته بودند.
این پیوند چنان ژرف بود که دختر شهید مغنیه از لبنان، برایش شعر میخواند و حاجقاسم با حزن و عطوفت پاسخ میداد. گویی جغرافیای شهادت مرزی نمیشناخت و عمو قاسم، عموی همهی فرزندان شهید جهان اسلام بود.
حاجقاسم سلیمانی، سپهبدی که میجنگید تا پدران بیشتری شهید نشوند، اما وقتی پدری به شهادت میرسید، خود را به خانوادهاش میبست. او پل ارتباطیِ زنده و پُرجوش میان خون شهدا و زندگی بازماندگان بود. عطری از عطر پدران شهید بر جامهاش نشسته بود و آغوشش برای همهی فرزندان این سرزمین گشوده بود. حاجقاسم نه تنها سردار میدان نبرد، که سردار مهربانیهای بیمنت و پدر معنوی نسلی بود که پدران خود را در آغوش وطن به خاک سپرده بودند.

















Monday, 23 February , 2026